♦ ♠ ♥ ♣تنها♦ ♠ ♥ ♣
و به نام آنکه دل را آفرید تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند پس به نام پروردگار عشق و به نام پروردگار هستی سلام به همه دوستان عزیز عشق با نیم نگاهت ازلی ست راز چشمان تو ضرب المثلی ست ولی افسوس ترافیک دلت مشکل جاده بین المللی ست من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام من به اندازه جشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران، تو به اندازه تمام تنهایی من شاد بمان باز در کلبه ی عشق ، عکس تو مرا ابری کرد. عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد همیشه به یادت خواهم ماند چون می خواهم باغ آرزوهایت را بهاری کنم می خواهم دوباره به نامت سوگند بخورم و در دیده ات و در حضورت همانند ستاره ها بدرخشم! می خواهم دلتنگی هایم را با تو تقسیم کنم و در نهایت بی کسی تو را همه کس خود کنم و در صحرای وجودت شقایق های زیبارا بچینم! می خواهم نشانیم را به آئینه ها دهم تا تو مرا زودتر بیابی! می خواهم از جاده های دلم خطی سبز تا انتهای وجودت ترسیم کنم و آخر اینکه : می خواهم فقط برای یک لحظه ببینمت که بر روی نیمکت تنهایی من تکیه زدی و کلاه آرامش بر سر میگذاری و مرا به سوی خود میخوانی! و من در عین ناباوری بسوی تو قدم برمیدارم و در کنار تو بر روی نیمکت مینشینم و تا ابد نام تورا بر روی زبان می آورم. و این نیمکت مکان پیوند عشق ماست و تا همیشه برای من مقدس میماند.. جز من اگرت عاشق و شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو...! هر زمان در پی دیدار توام . به من با خنده می گویی که عاشق نیستی ، باران . تمام این دقایق را به رویای تو سر کردم . دریغا ، صد دریغا ، این دقایق نیستی باران . هزاران وعده ام دادی که همراه دلم باشی . ولی صد آه و افسوس که صادق نیستی ،باران . دلم خشکید و پژمردم ، از این ابر سترگون . چه شد حتی به یاد این شقایق نیستی ، باران؟ . بگو آری ، بگو آری بگو جوابت را بگو دیگر . قبولم کن مگر دیگر که لایق نیستی باران . خودم را عاشقانه تر به پای تو فدا کردم . چرا با خنده می گویی که عاشق نیستی ، باران ...................................... پ.ن: منظور از باران اشک چشمان عاشق هست که در روزهای جدایی باعث پریشانی عاشق میشه و در نظر عاشق تنها یار او اشک چشمانش هست که در روز های تنهایی شاهد سختی کشیدن اوست كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی! که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری... به تو عادت کرده بودم
به نام آنکه بر وجود انسان دمید
![]()
ادامـــه مطـــلــبــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ.... 












به تو و تندی طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عمیقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟
به تو می اندیشم
به تو که غرق در افکار خودی
من در اندیشه افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو



بی تو تنها...
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد

اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي 

| яima |















